ولادت شمس ولایت ...

سلام

قبل از هرچیز ولادت باسعادت ثامن الائمه علی بن موسی رضا (ع) رو به همه تبریک می گم.

شعری رو که امشب می خوام بذارم مال فروغی بسطامی هست که قسمتی از این شعر زیبا رو استاد شجریان در تصنیف بسیار زیبای خود به نام ((نی زن )) خوانده اند.

امیدوارم که از این شعر لذت ببرین

 

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن

 هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتاگو

 هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا

 هم جلوه‌ی ساقی را در جام بلورین بین

 ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو

 حال دل خونین را با عاشق صادق گو

 چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور

 چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز

 چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین

 در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین

 گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده

 گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن

 یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه

 یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش

 یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین

 یا بنده‌ی عقبا شو، یا خواجه‌ی دنیا شو

 زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما

 گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد

 گر هم دمی او را پیوسته طمع داری

 سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو

 چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند

 تا چند فروغی را مجروح توان دیدن

 

 

چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن

 هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

 هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

 هم باده‌ی بی‌غش را با ساده‌ی بی غم زن

 حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن

 رطل می صافی را با صوفی محرم زن

 چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

 چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن

 چون می به قدح کردی بر چشمه‌ی زمزم زن

 اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن

 ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

 ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن

 یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

 یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

 یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

 یا ساز عروسی کن، یا حلقه‌ی ماتم زن

 دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

 انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

 هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن

 نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن

 نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

 یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن


پ.ن : برای دانلود تصنیف استاد شجریان به اینک زیر مراجعه کنید

برای شب تولدم :-( ................

 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که را گویم که با این درد جانسوز

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صبا گر چاره داری وقت وقت است

میان مهربانان کی توان گفت

عدو با جان حافظ آن نکردی

 

خدا را با که این بازی توان کرد

خیالش لطف های بیکران کرد

که با ما نرگس او سر گران کرد

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

صراحی گریه و بربط فغان کرد

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

 

پ.ن : تا حالا کیو دیدن که شب تولدش اینقدر ناراحت باشه؟

شعر و داستان

سلام

امروز ابتدا یه داستان خیلی کوتاه رو به نثر نقل می کنم . و بعد هم همون داستان رو به صورت منظوم.

امیدوارم که خوشتون بیاد. شاعرش هم اصلا مشهور نیست

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.

دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.

قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

 

 در میان جنگل و کوه و کمر * سبزه زار و بوستانی پر ثمر

در دل دشتی به رنگ ارغوان * زیر هفت ابریشم رنگین کمان

قورباغه های نازی چند بود * گرم بازیها و شادی و سرود

دست در دست هم و آواز خوان * دشت می رقصید با آوازشان

می گذشتند از کنار دره ها * می پریدند از میان صخره ها

چشم عالم نمنمک میشد به خواب * در زمین می رفت قرص آفتاب

قورباغه های چالاک عزیز * همچنان بودند در جست و گریز

غافل از آنکه درآنجا هست چاه * چاه تاریک و بزرگی بین راه

ناگهان دو قورباغه زان میان * پرت گشتند وشدند آخر در آن

قورباغه های دیگر آمدند * بر سر آن چاه و بر سر میزدند

گریه و افغان و زاری بود و آه * ناله می کردند با هم دور چاه

کاندر این چَه هرکه او افتاد مرد * هیچکس زان جان سالم در نبرد

در ته چاه آن دو طفل بینوا * می پریدند از هراس خود ز جا

تا مگر بیرون شوند از این هلاک * چَه نگردد همچو گوری ترسناک

از سر چاه آمدی فریادها * زنده مانَد نامتان در یادها

آنچه کو آوردتان در این محل * هست بی تردید دستان اجل

هان پذیرید ای رفیقان مرگ را * جز فتادن چاره نبوَد برگ را

این زمانِ سر به خاکی سودن است * وین تقلّا جان خود فرسودن است

هر که جان را می نماید ریشتر * مرگ او را می کشاند پیشتر

آنقدر گفتند و گفتند اینچنین * تا یکی زان دو شدش مردن یقین

از سرش تا پاش لرزیدن گرفت * اشک از چشمانش باریدن گرفت

پیش چشمانش جهان گردید تار* خود به خاک افکند و شد نومیدوار

گشت اندامش ز لرزیدن چو بید * رنگ او چون جامۀ مرده سپید

ناگهان ساکن شد آن جان نزار * دشت شد خاموش و سرد و سوگوار

روزگار او چو بختش شد سیاه * روحش از جسمش برون شد هم زچاه

این بود فرجام آن کو در نبرد * حرفهای یاوه گویان گوش کرد

لیک دیگر قورباغه همچنان * خرج می کرد آنچه بودش در توان

ترس و نومیدیش در دل ره نداشت * واهمه زان حرفها و چَه نداشت

هرچه می دادند از مرگش خبر * در دلش امّید می شد بیشتر

پای بیرون عاقبت زان چَه نهاد * همچو خورشیدی که آید بامداد

حلقۀ شادی به گرد او زدند * پایکوبان در طواف او شدند

با تعجب زو بپرسیدند چیست * رازاین قوّت که مانند تو نیست

چونکه از او پاسخی نشنید کس * فاش شد زان رو که کر بودست و بس

زان هیاهو بود زاریشان هدف * می شد از تشویقشان او در شعف

هرچه تخم یأس در چَه کاشتی * میوۀ امّید او برداشتی‎