چون به شاه کربلا شد کار تنگ...
امروز یه مرثیه از ((عمان سامانی)) می خوام بذارم.
این مرثیه بسیار طولانیه برای همین هم من قسمت هایی از این مرثیه رو انتخاب کردم به نحوی که حالت داستانی این مرثیه بهم نخوره.
امیدوارم که از خوندش لذت ببرین.
دیگرم شوری به آب و گل رسید وقت میدان داری این دل رسید
روی در میدان این دفتر کنم شرح میدان رفتن شه سر کنم
باز گویم آن شه دنیا و دین سرور و سر حلقه ی اهل یقین
چونکه خود را یکه و تنها بدید خویشتن را دور از آن تن ها بدید
قد برای رفتن از جا راست کرد هر تدارک خاطرش می خواست کرد
خواهرش بر سینه و بر سر زنان رفت تا گیرد برادر را عنان
سیل اشکش بسته بر شه راه را دود آهش کرده حیران شاه را
در قفای شاه رفتی هر زمان بانگ مهلا مهلاً اش بر آسمان
کای سوار سر گران کم کن شتاب جان من لختی سبکتر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوی تو تا ببویم آن شکنج موی تو
پس ز جان بر خواهر استقبال کرد تا رخش بوسد الف را دال کرد
همچو جان خود در آغوشش کشید این سخن آهسته بر گوشش کشید
کای عنان گیر من آیا زینبی؟ یا که آه دردمندان در شبی؟
پیش پای شوق زنجیری مکن راه عشق است این عنان گیری مکن
با تو هستم جان خواهر همسفر تو به پا این راه کوبی من به سر
خانه سوزان را تو صاحب خانه باش با زنان در همرهی مردانه باش
جان خواهر در غمم زاری مکن با صدا بهرم عزاداری مکن
معجر از سر پرده از رخ وا مکن آفتاب و ماه را رسوا مکن
با زبان زینبی شاه آنچه گفت با حسینی گوش زینب می شنفت
با حسینی لب هر آنچ او گفت راز شه به گوش زینبی بشنید باز
گوش عشق آری زبان خواهد ز عشق فهم عشق آری بیان خواهد ز عشق
با زبان دیگر این آواز نیست گوش دیگر محرم این راز نیست
از تجلی های آن سرو سهی خواست تا زینب کند قالب تهی
سایه سان بر پای آن پاک اوفتاد صیحه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد
از رکاب ای شهسوار حق پرست پای خالی کن که زینب شد ز دست
شد پیاده بر زمین زانو نهاد بر سر زانو سر بانو نهاد
پس در آغوشش نشانید و نشست دست بر دل زد دل آوردش به دست
گفتگو کردند با هم متصل این به آن و آن به این از راه دل
خواهرش را بر سر زانو نشاند پس گلاب از اشک بر رویش فشاند
گفت ای خواهر چو بر گشتی ز راه هست بیماری مرا در خیمه گاه
پرسشی کن حال بیمار مرا جستجویی کن گرفتار مرا
زآستین اشکش ز رخسار پاک کن دور از آن رخساره گرد و خاک کن
پس وداع خواهر غم دیده کرد شد روان و خون روان از دیده کرد