رباعیات خیام نیشابوری

سلام

امروز 28 اردیبهشت به مناسبت بزرگداشت حکیم خیام نیشابوری می خوام چند تا از رباعیات این شاعر بزرگ ادب پارسی رو بذارم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

 

بی باده ی ارغوان نمی باید زیست

تا سبزه ی خاک ما تماشاگه کیست

 

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی تست

ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند

 

بیدادگری شیوه دیرینه ی تست

بس گوهر قیمتی که در سینه ی تست

 

ای دل چو زمانه می کند غمناکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

 

ناگه برود ز تن روان پاکت

زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت

 

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

هان تا ننهیم جام می از کف دست

 

نتوان به امید شک همه عمر نشست

در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست

 

چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست

انگار که هرچه هست در عالم نیست

 

چون هست به هرچه هست نقصان و شکست

پندار که هرچه نیست در عالم هست

 

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

 

شادی و غمی که در قضا و قدر است

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

 

انشا الله در بخش دُرَج چند رباعی دیگه از خیام می ذارم

 

 

ام ابیها(س)...

سلام

به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها من تصمیم گرفتم که امروز یه شعر در منقبت آن حضرت به نقل از کتاب «زندگی فاطمه زهرا(س)» نوشته دکتر سید جعفر شهیدی توی وبلاگ بذارم.

انشاالله که سایه ی لطف و مرحمت این بزرگواران تا قیام قیامت بر سر ما بندگان رو سیه و گنهکار مستدام بوده و در نهایت در زمره غلامان و کنیزان ایشان قرار گرفته و مشفوع به شفاعت ایشان گردیم.

 

چنين گفت آدم عليه السلام

که با روي صافي و با راي صاف

يکي خانه در چشمم آمد ز دور

زتابش گرفته رخ مه نقاب

کسي خواستم تا بپرسم بسي

سوي آسمان کردم آنگه نگاه

ضمير صفي از تو دارد صفا

دلم صافي از صفوت ماه کن

ز بالا صدائي رسيدم بگوش

دعايي ز دانش بياموزمت

بگو اي صفي با صفاي تمام

بحق علي صاحب ذوالفقار

بحق حسين و بحق حسن

 بخاتون صحراي روز قيام

کز اسرار اين نکته دلگشاي

صفي چون بکرد اين دعا از صفا

در خانه هم در زمان باز شد

يکي تخت در چشمش آمد ز دور

نشسته بر آن تخت مر دختري

يکي تاج بر سر منور ز نور

يکي طوق ديگر بگردن درش

دو گوهر بگوش اندر آويخته

صفي گفت‏يا رب نمي‏دانمش

خطاب آمد او را که از وي سؤال

بدو گفت من دخت پيغمبرم

همان تاج بر فرق من باب من

همان طوق در گردن من علي است

چنين گفت آدم : که اي کردگار

مرا هيچ از اينها نصيبي دهند

خطابي بگوش آمدش کاي صفي

که اینها به پاکی چو ظاهر شوند

صفی گفت با حرمت این احترام

 

 

که شد باغ رضوان مقيمش مقام

 زهر جانبي مي‏نمودم طواف

برونش منور ز خوبي و نور

ز نورش منور رخ آفتاب

بسي بنگريدم نديدم کسي

که اي آفريننده مهر و ماه

 صفا بخشم از صفوت مصطفي!

ز اسرار اين خانه آگاه کن

که يا اي صفي آنچه بتوان بگوش!

چراغي ز صفوت برافروزمت

بحق محمد عليه السلام

سپهدار دين شاه دلدل سوار

که هستند شايسته ذو المنن

سلام عليهم عليهم سلام

صفي را ز صفوت صفايي نماي

درودي فرستاد بر مصطفي

 صفي از صفايش سر انداز شد

سرا پاي آن تخت روشن ز نور

چو خورشيد تابان بلند اختري

 ز انوار او حوريان را سرور

 بخوبي چنان چون بود در خورش

ز هر گوهري نوري انگيخته

عنايت ‏بخطي که بر خوانمش

بکن تا بداني تو بر حسب و حال

باين فرِّ فرخندگي در خورم

دو دانه جواهر حسين و حسن

 ولي خدا و خدايش ولي است

 درين بارگه بنده راهست‏ بار؟

 ازين خستگيها طبيبي دهند

 دلت در وفاهاي عالم و في

  بعالم به پشت تو ظاهر شوند

  مرا تا قيام قيامت تمام

 

چشم

سلام

این بار می خوام یه شعر از سعدی بذارم تا بتونین توانایی این شاعر رو توی بکار بردن آرایه ای موسوم به آرایه «التزام» درک کنید. آرایه «التزام» زمانی است که شاعر یک واژه رو توی همه ی ابیات تکرار کنه.توی این شعر سعدی واژه «چشم» رو توی همه ی مصراع ها بکار برده.

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

ای چشم تو دلفریب و جادو
در چشم منی و غایب از چشم
صد چشمه ز چشم من گشاید
چشمم بستی به زلف دلبند
هر شب چو چراغ چشم دارم
این چشم و دهان و گردن و گوش
مه گرچه به چشم خلق زیباست
با این همه چشم زنگی شب
سعدی به دو چشم تو که دارد

 

در چشم تو خیره چشم آهو
زآن چشم همی کنم به هرسو
چون چشم برافکنم بر آن رو
هوشم بردی به چشم جادو
تا چشم من و چراغ من کو؟
چشمت مرساد و دست و بازو
تو خوب تری به چشم و ابرو
چشم سیه تو راست هندو
چشمی و هزار دانه لولو

مرا می بینی و ...

سلام

امروز دوباره می خوام یکی از شعرهای زیبای حافظ رو بذارم.

ولی قبلش می خواستم از یکی از دوستان عذر خواهی کنم. چون قبل از گذاشتن پست قبلی من خواسته بودم که دوستان پست رو انتخاب کنن و نظرشون رو بگن. یکی از دوستان درخواست کرده بود که شعری از حافظ بذارم ولی من یکدفعه نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم که دوتا از مناظرات پروین اعتصامی رو بذارم.

در هر صورت من امروز این شعر رو از حافظ می ذارم . اگر اشتباه نکنم بعد از این چهار پست اخیر که همه مثنوی بودند و طولانی  دوباره برگشتم به غزل.در ضمن این شعر دارای ((ردالقافیه)) هم هست.(همون آرایه ای که در موردش قبلاً توضیح داده بودم)

امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

 

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

نه راه است اینکه بگذاری مرا بر خاک وبرگردی

ندارم دستت از دامن مگر در خاک و آن دم هم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده

 

ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

دمار از من بر آوردی نمی گویی برآوردم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

 

مناظرات پروین اعتصامی

سلام

من دیدم حالا که توی چند پست قبلی از شعرای معاصر اشعاری رو گذاشتم حیفه که امروز از پروین اعتصامی هیچ شعری نذارم. پروین یکی از بهترین شعرای زن فارسی زبانه که بیشتر هنرش هم توی فن مناظره هست. البته نمی شه گفت که توی فن مناظره بهترینه تا وقتی که اشخاصی مثل اسدی طوسی و نظامی گنجوی هستن ولی به هر حال توی این ضمینه واقعاً شاعر تواندمندیه.

امروز من دوتا از مناظره های پروین رو توی این پست قرار می دم . یکیش که مناظره بین زاغ و طاووسه . اون یکی هم که مناظره بین دزد و قاضیه که توی ادامه مطلب می ذارمش ، اگر دوست داشتین بخونینش.

قبلش هم یه عذر خواهی می کنم چون اشعار یه مقدار طولانی هستن ولی در هر حال خوندنشون خالی از لطف نیست.

 

عیب جو:

زاغی به طَرف باغ ، به طاووس طعنه زد

این خط و خال را نتوان گفت دلکش است

پایش کج است و زشت ، ازان کج رود به راه

نوکش چو نوک بوم سیه کار ، منحنی است

از فرط عجب و جهل گمان می برد که اوست

این جانور نه لایق باغ است و بوستان

رسم و رهیش نیست بجز حرص و خودسری

طاووس خنده کرد که رای تو باطل است

مردم همیشه نقش خوش ما ستوده اند

بدگویی تو این همه از فرط بد دلی است

ما عیب خود هنر نشمردیم هیچ گاه

گاه خرام و جلوه به نزهتگه چمن

ما جز نصیب خویش نخوردیم ، لیک زاغ

در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت

پیرایه ای به عمد نبستم به بال و پر

ما بهر زیب و رنگ نکردیم گفتگو

کار آگهی که آب و گِل ما به هم سرشت

در هر قبیله ، بیش و کم و خوب و زشت هست

صد سال اگر به دجله بشویند زاغ را

هرگز پر تو را چو پر من نمی کَنند

آزادی تو را نگرفت از تو هیچ کس

فرمانده سپهر ، چو حکمی نوشت و داد

ما را برای مشورت اینجا نخوانده اند

احمق ، کتاب دید و گمان کرد عالم است

ما زشت نیستیم تو صاحبنظر نه ای

طاووس را چه جرم ، اگر زاغ زشت روست

 

کاین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست

این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست

دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست

پشت سرش برامده گردنش دو تاست

تنها پرنده ای که در این عرصه و فضاست

این بی هنر نه در خور این مِدحَت و ثناست

از پا فتاده ی هوس و کشته ی هوی ست

هرگز نگفته است بداندیش حرف راست

هرگز دلیل را نتوان گفت ادعاست

از قلب پاک نیت آلوده بر نخاست

در عیب خویش ننگرد آن کس که خودستاست

چشمم ز راه شرم و  تاسف به سوی پاست

دزدی کند به هر گذر و باز ناشتاست

نقص و خرابی و کژی دیگرم کجاست؟

آرایش وجود من ای دوست بی ریاست

چیزی نخواستیم ، فلک داد آنچه خواست

بر من فزود ، آنچه که از خلقت تو کاست

مرغی کلاغِ لاشخور و دیگری هماست

چون بنگری ، همان سیه زشت بی نواست

مرغی که چون منش پر زیباست ، مبتلاست

ما را همیشه دیده ی صیاد در قفاست

کس دم نمی زند که صواب است یا خطاست

از ما و فکر ما ، فلک پیر را غناست

خودبین به کشتی آمد و پنداشت نا خداست

این خورده گیری از نظر کوته شماست

این رمز ها به دفتر مستوفی قضاست

 

شعر دوم رو هم می تونید توی ادامه مطلب مشاهده کنید.

ادامه نوشته

در حرم قدس

سلام

بعد از اون اشتباه وحشتناکی که من مرتکب شدم و مجبور شدم پست قبلی رو به صورت ضرب الاجلی قرار بدم ، امروز قصد دارم که شعری از رهی معیری (که در واقع می بایست به جای پست قبلی قرار بدم) بذارم.

ولی قبلش می خوام یه چیزی بگم که خیلی برام جالب بود.

راستش من وقتی می خواستم اون پست قبلی رو بنویسم  همه اش فکر می کردم که بعد از اون پست همه دوستان یه چیزایی به من می گن و ..... .

ولی خدا رو شکر به نظرم همه اون اشتباه منو فراموش کردنند و کسی از اون جریان هیچ حرفی نزد. این خیلی برام جذاب بود که دوستام به همین راحتی اشتباهات منو فراموش کردند و یا حداقل چیزی به روی خودشون نیاوردند.

برای همین جا داره که من از همه تشکر کنم وقول بدم که از این به بعد تمام سعیم می کنم تا هیچ حرفی خلاف واقع توی این وبلاگ نزنم (اما در هر صورت انسان جایز الخطاست).

 

در مورد این شعری هم که می خوام بذارم هیچ توضیح خاصی وجود نداره که بخوام قبلش بنویسم مگر اینکه رهی معیری این شعر رو هنگامی سرود که برای بازیابی سلامتی خود به آستان مبارک حضرت رضا(ع) مشرف شده بود.

امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد.

 

دیده فرو بسته ام از خاکیان

شاید از این پرده ندایی دهند

ای که بر این پردۀ خاطر فریب

آب بزن چشم هوسناک را

آن که در این پرده گذر یافته

خوی سحر گیر و نظر پاک باش

خانۀ تن جایگه زیست نیست

آن که تو داری سر سودای او

چشمۀ مسکین نه هنرپرور است

ما که بدان دریا پیوسته ایم

پهنۀ دریا چو نظرگاه ماست

پرتو این کوکب رخشان نگر

آینۀ غیب نما را ببین

هرکه بر او نور رضا (ع) تافته است

سایۀ شه مایۀ خرسندی است

کعبه کجا طوف حریمش کجا؟

خاک ز فیضِ قدمش زر شده

من کیم ؟ از خیل غلامان او

ذرۀ سرگشتۀ خورشید عشق

شاه خراسان را دربان منم

چون فلک آیین کهن ساز کرد

چاره گر از چاره گری باز ماند

با تن رنجور و دل ناصبور

نیم شب از طالع خندان من

رحمت شه درد مرا چاره کرد

بادۀ باقی به سبو یافتم

 

تا نگرم جلوۀ افلاکیان

یک نفسم راه به جایی دهند

دوخته ای دیدۀ حسرت نصیب

با نظر پاک ببین پاک را

چون سحر از فیضِ نظر یافته

راز گشایندۀ افلاک باش

در خور جان فلکی نیست ، نیست

برتر از این پایه بود جای او

گوهر نایاب ، به دریا دَر است

چشم ز هر چشمه فرو بسته ایم

چشمۀ ناچیز نه دلخواه ماست

کوکبۀ شاه خراسان نگر

ترک خودی گوی و خدا را ببین

در دل خود گنج رضا یافته است

ملک رضا(ع) ملک رضامندی است

نافه کجا بوی نسیمش کجا؟

وز نفسش نافه معطر شده

دست طلب سوده به دامان او

مرده ، ولی زندۀ جاوید عشق

خاکِ درِ شاهِ خراسان منم

شیوۀ نامردمی آغاز کرد

طایر اندیشه ز پرواز ماند

چاره ازاو خواستم از راه دور

صبح برآمد ز گریبان من

زنده ام از لطف ، دگر باره کرد

وین همه از دولت او یافتم

 

اعترافات یک آدم ..................

سلام

ببخشید

من امروز قرار بود که یه شعر از رهی معیری توی این پست قرار بدم ولی یه اتفاقی افتاد که مجبور شدم این پست رو به این سرعت(فاصله کمتر از دو روز نسبت به پست قبل) توی وبلاگ بذارم.

من دیروز داشتم یه نگاهی به مطالب و نظرات این وبلاگ می انداختم که به یه مطلب عجیب و خجالت آور برخورد کردم.

توی قسمت نظرات پست "ضمیمه شعر قبلی" من یه چیز عجیب و غریب و چرندی گفته بودم.البته اونجا من اشاره کرده بودم که فقط این مطلب رو شنیدم و اونجا نقل کردم.

ولی دیروز وقتی به اون گفته خودم فکر کردم دیدم ای بابا چه چیز مزخرفی گفتم. در واقع اصلاً در موردش فکر نکرده بودم و اونو اونجا گذاشته بودم. قسمتی از اون کامنت رو من اینجا می آرم بعد روش یه توضیحی می دم:

((البته فکر می کنم که برای غزل شاعر فقط مجاز باشه قافیه بیت چهارم رو مثل قافیه بیت اول بیاره وگرنه در بقیه موارد یه حالت ضعفی رو به شعر می ده ))

جداً اگر یه خورده فکر می کردم همچین چیز چرتی نمی گفتم. تازه از این جالبتر اینه که توی یه کامنت دیگه من مثال هم براش آورده بودم:

((توی این شعر سمن بویان اگر دقت کنید قافیه مصراع اول با قافیه بیت چهارم یکیه
منظورم "بنشانند"
توی کامنت های قبلی گفته بودم که توی غزل شاعر مجاز که قافیه مصراع اول رو با قافیه بیت چهارم(مصراع هشتم) یکی بیاره)).

وقتی من این دوتا کامنت رو دیدم اول به شدت خندم گرفت که چه اراجیفی نوشتم ولی بعدش به شدت ناراحت شدم که چرا یه خورده قبلش فکر نکردم و یه حرفی نزدم که مستند باشه (در واقع منظورم اینه که چرا به یه مرجعی رجوع نکردم که متوجه این اشتباه احمقانه بشم)

برای همین تصمیم گرفتم که توی این پست به خاطر این اشتباه مضحک از همۀ دوستان عذر خواهی کنم و در مورد حالت درست این فن ادبی که موسوم به ((رد القافیه)) هست یه توضیح بدم. البته این مطلب رو به نقل از کتاب " فنون بلاغت و صناعات ادبی" نوشته "استاد علامه جلال الدین همایی" اینجا میارم:

((ردالقافیه آن است که قافیۀ مصراع اول مطلع قصیده یا غزل را ،در آخر بیت دوم تکرار کنند، به طوری که موجب حسن کلام باشد:

عاشق بی دل کجا با خلق عالم کار دارد                               بگذرد از هر دوعالم هرکه عشق یار دارد

کارما عشق است و مستی،نیستی درعین هستی                     بگذرد از خودپرستی،هرکه با ما کار دارد

                                                                                                                (همای شیرازی)

تکرار قافیه در دو بیت مترادف ، جز به آن صورت که گفتیم جایز نیست.))

این یه توضیح مختصری بود در مورد اون گقتۀ بی پایه و اساس من. در مورد اون کامنت دوم هم که یه مثال از همون شعر حافظ آوردم ، هر آدم عاقلی اگر یه خورده فکر می کرد می فهمید که معنی واژه "بنشانند" در قافیه مصراع اول و قافیه مصراع هشتم(بیت چهارم) کاملاً متفاوته.البته واژه "نشانند" معانی زیادی داره ولی برای مصراع اول باتوجه به مصراع دوم بیت اول معنی "دچار کردن و گرفتار کردن" می ده و برای مصراع هشتم باتوجه به وجود کلمۀ نهال معنی "کاشتن" می ده.

من وقتیکه متوجه این اشتباه شدم نا خودآگاه یاد یه شعر از سعدی افتادم . البته مطمئناً همه اونو شنیدین ولی برای اینکه برای خودم اسباب تذکر باشه اینجا میارمش:

 

اگر پای در دامن آری چو کوه

زبان در کش ای مرد بسیار دان

صدف وار گوهر شناسان راز

فراوان سخن باشد آکنده گوش

چو خواهی که گویی نفس بر نفس

نباید سخن گفت ناساخته

تأمل کنان در خطا و صواب

کمال است در نفس انسان سخن

کم آواز هرگز نبینی خجل

حذر کن ز نادان ده مرده گوی

صد انداختی تیر و هر صد خطاست

چرا گوید آن چیز در خفیه مرد

مکن پیش دیوار غیبت بسی

درون دلت شهربند است راز

از آن مرد دانا دهان دوخته ست

 

سرت زآسمان بگذرد در شکوه

که فردا قلم نیست بر بی زبان

دهان جز به لؤلؤ نکردند باز

نصیحت نگیرد مگر در خموش

نخواهی شنیدن مگر گفت کس

نشاید بریدن نینداخته

به از ژاژخوایان حاضر جواب

تو خود را به گفتار ناقص مکن

جوی مشک بهتر که یک توده گل

چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

اگر هوشمندی یک انداز و راست

که گر فاش گردد شود روی زرد؟

بود کز پسش گوش دارد کسی

نگر تا نبیند در شهر باز

که بیند که شمع از زبان سوخته ست

 

فکر می کنم من مصداق بارز این مصراع هایی هستم که با رنگ آبی مشخص شدند.

بازم بابت این اشتباه از همه عذر خواهی می کنم و جداً از همتون می خوام که اگر بازم اشتباهی از من دیدین حتماً به من گوش زد کنید.

راستی در مورد اون نقطه چین های عنوان پست هرچی که دلتون خواست می تونین اونجا بذارین چون هرچی بگین واقعاً حقمه .(البته فقط توی همین پست).