دریغ که در روزگار دوست ندیدم...
بلاخره بعد از چند وقت که به قول جناب نقوی(!!!!) شعر مناسبتی می ذاشتم امروز تصمیم گرفتم که بازم یه شعر به مناسبت بزرگداشت استاد شهریار بذارم![]()
![]()
شنبه ۲۷ شهریور ماه روز بزرگداشت استاد شهریار بود که من به علت عدم دسترسی به اینترنت
نتونستم این شعر رو در همون روز بذارم . برای همین امروز این شعر رو با کمی تاخیر توی وبلاگ قرار می دم.
انشاالله دوستان به بزرگی خودشون می بخشن![]()
|
به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود وگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانه گناه اگر رخ مردم سیه کند ، من مسکین |
|
ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه ی بیدم که خاک غم به سر افشان چو گرد باد دویدم به شهر رو سیهان ، شهریار روی سپیدم |