سالگرد تاسیس وبلاگ...

سلام

دیروز ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ روز تولد این وبلاگ بود. سال گذشته دقیقا در همچین روزی این وبلاگ راه افتاد اونم همینطور یهویی

حالا اینکه واقعا هدف از بوجود اومدن این وبلاگ چی بوده من خودمم هنوز توش موندم

ولی خب توی این یه سال خاطرات خوبی داشتم(و امیدوارم داشتین) از این وبلاگ

اون اوایل که بازدید کننده زیاد بود(بچه ها جوگیر بودن) خب کلی میشستیم بحث می کردم کل کل می کردیم به هم تیکه می پروندیم و کلی ازین ....

اوایل بعضی از پست ها بالای ۲۰۰ تا کامنت داشت(البته خداییش ۹۸٪ به پست ربط نداشت) ولی الان اگه یه پست تعداد کامنتاش به ۲۰ برسه کلی برا خودش کلاس داره

البته خب این ۲۰ تا کامنت اکثرا به پست ربط دارن

حالا از این چرت و پرتا که بگذریم امیدوارم از عملکرد این وبلاگ راضی باشین

من سعی کردم شعر هایی رو که انتخاب می کنم متنوع باشه و همه نوعی رو در بر بگیره و مضامین مختلفی هم داشته باشه . خب در این بین هم از اشعار شعرایی که شاید چندان مشهور هم نبودن استفاده شد ولی به هر حال سعی شد که بهترین هاشون (البته از نظر من شاید از نظر شما اینطور نباشه) انتخاب بشه.

حالا به عنوان آخرین پست در سال ۱۳۸۹ همونطور که  شروع کار وبلاگ با شعری از سعدی بود خواستم پایانش هم در این سال با یه شعر از سعدی باشه 

 امیدوارم که خوشتون بیاد.

در ضمن توی ادامه مطلب من یه جدول گذاشتم به همراه یه سری توضیحات که شاید دیدنش خالی از لطف نباشه.

پیشاپیش هم نوروز ۱۳۹۰ رو به همه تون تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی رو دوباره همه با هم شروع کنیم و مهمتر از اون به خوبی به پایان برسونیم

 

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

 

و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید

مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا

 

الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد

 

گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید

چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را

 

حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید

چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد

 

چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید

من ای گل دوست می‌دارم تو را کز بوی مشکینت

 

چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید

نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری

 

کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید

گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی

 

ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید

خطا گفتم به نادانی که جوری می‌کند عذرا

 

نمی‌باید که وامق را شکایت بر زبان آید

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

 

دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی

 

بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی

 

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید

 

ادامه نوشته

عقاب

سلام

بعد از یه مدت طولانی قبل از گذاشتن یک شعر می خوام یه چیز کوچولو بگم

چند وقت پیش توی قسمت نظرات یکی از دوستان گفت وقتی یه شعر از یه شاعری می ذاری که مثل حافظ و سعدی و ... مشهور نیست یه بیوگرافی هم از اون شاعر بذار که بقیه هم با اون شخص آشنا بشن

خب منم تصمیم گرفتم از این به بعد این کار رو انجام بدم.

شعری که امروز انتخاب کردم یکی از اشعار دکتر پرویز ناتل خانلری است با عنوان ((عقاب))

از نظر خیلی از منتقدین و ادبا این شعر یکی از بهترین شعرهای نوع تمثیلی در ادبیات معاصره

البته فقط یه خرده طولانیه برای همین هم شعر رو توی ادامه مطلب گذاشتم

امیدوارم حوصله خوندنش رو داشته باشین

در ضمن برای آشنایی بیشتر با دکتر خانلری می تونید به لینک زیر که مربوط به سایت آفتاب هست مراجعه کنین

مختصری از زندگی نامه دکتر پرویز ناتل خانلری

ادامه نوشته

از ماست که بر ماست...

 

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــیز

گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

گفتا: «عجب است این که ز چوب است وز آهن

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

 

واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

این تیزی و تندیّ و پریدن ز کجا خاست؟!»

گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

 ناصرخسرو قبادیانی

رو سر بنه به بالین...

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

مولوی