غوغای عشقبازان...

سلام

بخاطر این وقفه ی طولانی که برای گذاشتن این پست پیش آمد از همه عذر خواهی می کنم

می دونم همه تون چشم انتظار بودین  که ببینین پس از این وقفه چه شعری می ذارم.

بازم توی این پست یه شعر به همراه لینک دانلودش رو قرار می دم.

به احتمال زیاد  آلبوم غوغای عشقبازان استاد شجریان رو گوش کردین.

خب اینم شعر همین آواز غوغای عشقبازان هست.

امیدوارم خوشتون بیاد

 

غوغای عشقبازان

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی                        دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته ست از کاروان ولیکن                     ما را نمی گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد                      می بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی                        دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند                       گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان                         همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می نماید                         تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

می گفتمت که جانی دیگر دریغم آید                          گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی                صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد                           دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هرچه خواهی            گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

روی امید سعدی بر خاک آستان است                      بعد از تو کس ندارد یا غایۀ الامانی

سعدی

هوای گریه...

سلام

من دیروز داشتم دوتا از تصانیف (ج تصنیف) همایون شجریان رو گوش می دادم. به نظرم اومد که واقعا شاهکار بود. این تصنیف ها از اشعار خیلی خوبی هم بهره مند بودن.

امروز تصمیم گرفتم که هم متن این دوتا تصنیف رو بذارم هم لینک دانلودشون رو

شدیدا توصیه می کنم که این تصنیف ها رو دانلود کنین و حتما گوش بدین

تصنیف اول اسمش هست ((هوای گریه)) که شعرش از سیمین بهبهانی است

تصنیف دوم اسمش هست (( خانه سودا)) که شعرش از مولوی است

هر دوتای این تصنیف ها مال اولین آلبوم مستقل همایون شجریانه که اسمش هست ((نسیم وصل))

لینک دانلود و متن اشعار رو می تونین توی ادامه مطلب ببینید.

امیدوارم که خوشتون بیاد

ادامه نوشته

دست منست و دامنت ...

 

ای بت نازنین من ، دست منست و دامنت

یار ستم پرست من،چند کنی شکست من

دل شده پای بست تو، فتنه چشم مست تو

قبله دل برای تو، کعبه جان هوای تو

لعل لبت شفای من، داده غمت سزای من

عهد وفا نمی کنی، ترک جفا نمی کنی

شمع منست روی تو، عمر منست موی تو

بر سر ره به خواریم، چند کشی به زاریم

ماه رخی و مشتری، رشک بتان آذری

عالم دل چو پاک شد، جامه زهد چاک شد

جان و جهان من تویی،روح و روان من تویی

ننگ برفت و نام شد، صبح برفت و شام شد

گر بزنی به خنجرم،جز ره عشق نسپرم

خاک درت گزیده ام،به زتو کس ندیده ام

شمس جلال من تویی،صبح وصال من تویی

 

سرو سمن برین من ، دست منست و دامنت

 دامن تست و دست من ، دست منست و دامنت

تا چه کشم زدست تو، دست منست و دامنت

روی منست و پای تو ، دست منست و دامنت

گر نکنی دوای من ، دست منست و دامنت

بیش صفا نمی کنی ، دست منست و دامنت

جان منست بوی تو ، دست منست و دامنت

گر تو چنین گذاریم ، دست منست و دامنت

برگذری و ننگری ، دست منست و دامنت

آب رخم چو خاک شد ، دست منست و دامنت

سرو روان من تویی ، دست منست و دامنت

عیش دلم تمام شد ، دست منست و دامنت

رومی خسته خاطرم ، دست منست و دامنت

وز همه کس بریده ام  ، دست منست و دامنت

واقف حال من تویی ، دست منست و دامنت    

 

مولوی

ولادت شمس ولایت ...

سلام

قبل از هرچیز ولادت باسعادت ثامن الائمه علی بن موسی رضا (ع) رو به همه تبریک می گم.

شعری رو که امشب می خوام بذارم مال فروغی بسطامی هست که قسمتی از این شعر زیبا رو استاد شجریان در تصنیف بسیار زیبای خود به نام ((نی زن )) خوانده اند.

امیدوارم که از این شعر لذت ببرین

 

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن

 هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتاگو

 هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا

 هم جلوه‌ی ساقی را در جام بلورین بین

 ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو

 حال دل خونین را با عاشق صادق گو

 چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور

 چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز

 چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین

 در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین

 گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده

 گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن

 یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه

 یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش

 یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین

 یا بنده‌ی عقبا شو، یا خواجه‌ی دنیا شو

 زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما

 گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد

 گر هم دمی او را پیوسته طمع داری

 سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو

 چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند

 تا چند فروغی را مجروح توان دیدن

 

 

چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن

 هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

 هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

 هم باده‌ی بی‌غش را با ساده‌ی بی غم زن

 حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن

 رطل می صافی را با صوفی محرم زن

 چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن

 چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن

 چون می به قدح کردی بر چشمه‌ی زمزم زن

 اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن

 ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن

 ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن

 یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن

 یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

 یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

 یا ساز عروسی کن، یا حلقه‌ی ماتم زن

 دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن

 انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

 هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن

 نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن

 نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن

 یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن


پ.ن : برای دانلود تصنیف استاد شجریان به اینک زیر مراجعه کنید

برای شب تولدم :-( ................

 

دل از من برد و روی از من نهان کرد

شب تنهایی ام در قصد جان بود

چرا چون لاله خونین دل نباشم

که را گویم که با این درد جانسوز

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صبا گر چاره داری وقت وقت است

میان مهربانان کی توان گفت

عدو با جان حافظ آن نکردی

 

خدا را با که این بازی توان کرد

خیالش لطف های بیکران کرد

که با ما نرگس او سر گران کرد

طبیبم قصد جان ناتوان کرد

صراحی گریه و بربط فغان کرد

که درد اشتیاقم قصد جان کرد

که یار ما چنین گفت و چنان کرد

که تیر چشم آن ابرو کمان کرد

 

پ.ن : تا حالا کیو دیدن که شب تولدش اینقدر ناراحت باشه؟

شعر و داستان

سلام

امروز ابتدا یه داستان خیلی کوتاه رو به نثر نقل می کنم . و بعد هم همون داستان رو به صورت منظوم.

امیدوارم که خوشتون بیاد. شاعرش هم اصلا مشهور نیست

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.

دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.

بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.

قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

 

 در میان جنگل و کوه و کمر * سبزه زار و بوستانی پر ثمر

در دل دشتی به رنگ ارغوان * زیر هفت ابریشم رنگین کمان

قورباغه های نازی چند بود * گرم بازیها و شادی و سرود

دست در دست هم و آواز خوان * دشت می رقصید با آوازشان

می گذشتند از کنار دره ها * می پریدند از میان صخره ها

چشم عالم نمنمک میشد به خواب * در زمین می رفت قرص آفتاب

قورباغه های چالاک عزیز * همچنان بودند در جست و گریز

غافل از آنکه درآنجا هست چاه * چاه تاریک و بزرگی بین راه

ناگهان دو قورباغه زان میان * پرت گشتند وشدند آخر در آن

قورباغه های دیگر آمدند * بر سر آن چاه و بر سر میزدند

گریه و افغان و زاری بود و آه * ناله می کردند با هم دور چاه

کاندر این چَه هرکه او افتاد مرد * هیچکس زان جان سالم در نبرد

در ته چاه آن دو طفل بینوا * می پریدند از هراس خود ز جا

تا مگر بیرون شوند از این هلاک * چَه نگردد همچو گوری ترسناک

از سر چاه آمدی فریادها * زنده مانَد نامتان در یادها

آنچه کو آوردتان در این محل * هست بی تردید دستان اجل

هان پذیرید ای رفیقان مرگ را * جز فتادن چاره نبوَد برگ را

این زمانِ سر به خاکی سودن است * وین تقلّا جان خود فرسودن است

هر که جان را می نماید ریشتر * مرگ او را می کشاند پیشتر

آنقدر گفتند و گفتند اینچنین * تا یکی زان دو شدش مردن یقین

از سرش تا پاش لرزیدن گرفت * اشک از چشمانش باریدن گرفت

پیش چشمانش جهان گردید تار* خود به خاک افکند و شد نومیدوار

گشت اندامش ز لرزیدن چو بید * رنگ او چون جامۀ مرده سپید

ناگهان ساکن شد آن جان نزار * دشت شد خاموش و سرد و سوگوار

روزگار او چو بختش شد سیاه * روحش از جسمش برون شد هم زچاه

این بود فرجام آن کو در نبرد * حرفهای یاوه گویان گوش کرد

لیک دیگر قورباغه همچنان * خرج می کرد آنچه بودش در توان

ترس و نومیدیش در دل ره نداشت * واهمه زان حرفها و چَه نداشت

هرچه می دادند از مرگش خبر * در دلش امّید می شد بیشتر

پای بیرون عاقبت زان چَه نهاد * همچو خورشیدی که آید بامداد

حلقۀ شادی به گرد او زدند * پایکوبان در طواف او شدند

با تعجب زو بپرسیدند چیست * رازاین قوّت که مانند تو نیست

چونکه از او پاسخی نشنید کس * فاش شد زان رو که کر بودست و بس

زان هیاهو بود زاریشان هدف * می شد از تشویقشان او در شعف

هرچه تخم یأس در چَه کاشتی * میوۀ امّید او برداشتی‎

دریغ که در روزگار دوست ندیدم...

سلام

بلاخره بعد از چند وقت که به قول جناب نقوی(!!!!) شعر مناسبتی می ذاشتم امروز تصمیم گرفتم که بازم یه شعر به مناسبت بزرگداشت استاد شهریار بذارم 

شنبه ۲۷ شهریور ماه روز بزرگداشت استاد شهریار بود که من به علت عدم دسترسی به اینترنت نتونستم این شعر رو در همون روز بذارم . برای همین امروز این شعر رو با کمی تاخیر توی وبلاگ قرار می دم.

انشاالله دوستان به بزرگی خودشون می بخشن

 

 

به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم

برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود

وگر نگاه امیدی به سوی هیچکسم نیست

رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی

منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود

یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت

ز آب دیده چنان آتشم کشید زبانه

گناه اگر رخ مردم سیه کند ، من مسکین

 

ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم

ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم

چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم

که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم

به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم

که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه ی بیدم

که خاک غم به سر افشان چو گرد باد دویدم

به شهر رو سیهان ، شهریار روی سپیدم

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت/صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

سلام

امیدوارم که نماز روزه هاتون مقبول در گاه حق باشه. این عید سعید رو هم به همه تبریک می گم

امیدوارم که خداوند ماه مبارک رمضان امسال  رو آخرین ماه رمضان زندگی ما قرار نده.

انشاالله

 

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد

 آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد

شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد

جان از تن آلوده هم پاک به پاکی رفت

از لذت جام تو دل ماند به دام تو

بس توبه شایسته بر سنگ تو بشکسته

باغ از دی نامحرم سه ماه نمی‌زد دم

 

بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد

معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد

شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد

هر چند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد

جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد

بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد

بر بوی بهار تو از غیب دمید آمد

 

مولوی

مصائب امیرالمومنین (ع)...

 

کردی هماره مرگ طلب از خدا علی

شب را به شوق مرگ نخفتی که صبحدم

اطفال در خرابه و مرغان به ناله ها

ای مهربان پدر به یتیمان ز جای خیز

آن شب قَدَر ز سوز درون داشت با تو راز

محراب لب گشوده و فریاد می کشید

پیغمبر از ریاض جنان داد این ندا

قلاب در به ناله درآمد مرو مرو

هستی ز بیم ، جان خود از دست داده بود

گفتی اذان آخر خود را به شوق مرگ

قاتل به کار خویش تو مشغول کار خویش

تا تیغ کین رسید به فرق منیر تو

((میثم)) که گشته مشتری درد عشق تو

 

تا مستجاب شد به نمازت دعا علی

فرقت شود به طاعت یکتا ، دوتا ، علی

با هم گرفته اند برایت عزا ، علی

بر کودکان خود ببر امشب غذا ، علی

کامشب کمین گرفته به راهت قضا ، علی

یک امشبی به جانب مسجد میا ،علی

دور فراق طی شده امشب بیا ، علی

ای با خبر ز نقشه ی خصم دغا علی

بگذاشتی به جانب مسجد ، چو پا ، علی

کردی ز خواب قاتل خود را صدا علی

او مست فتنه بود و تو محو خدا ، علی

زهرا به خلد ناله زد و گفت یا علی

عاشق بود ولای تو را با بلا علی

 

غلامرضا سازگار (میثم)


حب علی (ع) و آل وی آموختنی نیست 

این وصله به دل های سیه دوختنی نیست

 

امشب ما رو هم از دعای خودتون بی نصیب نکنین.

التماس دعا

لیله القدر...

 

ای آن که دیده ها همه در آرزوی توست

نام مبارک تو بُوَد صدر نامه ها

تسبیح گوی تو، همه ذرات کاینات

ذات تو بی نیاز و تویی منشأ فیوض

صد آفرین بر آن دل پاکی که نیمه شب

فرخنده آن سری که شبی، پیش تو خم است

 

بخشندگی و فضل و کرم، خلق و خوی توست

از هر طرف که می گذرم، گفتگوی توست

دل های بندگان همه در های وهوی توست

دست نیاز جمله خلایق به سوی توست

با صد امید لرزد و در جست و جوی توست

شایسته آن تنی که سحر روبروی توست

 

التماس دعا