سلام
امروز ابتدا یه داستان خیلی کوتاه رو به نثر نقل می کنم . و بعد هم همون داستان رو به صورت منظوم.
امیدوارم که خوشتون بیاد. شاعرش هم اصلا مشهور نیست

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.
دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
در میان جنگل و کوه و کمر * سبزه زار و بوستانی پر ثمر
در دل دشتی به رنگ ارغوان * زیر هفت ابریشم رنگین کمان
قورباغه های نازی چند بود * گرم بازیها و شادی و سرود
دست در دست هم و آواز خوان * دشت می رقصید با آوازشان
می گذشتند از کنار دره ها * می پریدند از میان صخره ها
چشم عالم نمنمک میشد به خواب * در زمین می رفت قرص آفتاب
قورباغه های چالاک عزیز * همچنان بودند در جست و گریز
غافل از آنکه درآنجا هست چاه * چاه تاریک و بزرگی بین راه
ناگهان دو قورباغه زان میان * پرت گشتند وشدند آخر در آن
قورباغه های دیگر آمدند * بر سر آن چاه و بر سر میزدند
گریه و افغان و زاری بود و آه * ناله می کردند با هم دور چاه
کاندر این چَه هرکه او افتاد مرد * هیچکس زان جان سالم در نبرد
در ته چاه آن دو طفل بینوا * می پریدند از هراس خود ز جا
تا مگر بیرون شوند از این هلاک * چَه نگردد همچو گوری ترسناک
از سر چاه آمدی فریادها * زنده مانَد نامتان در یادها
آنچه کو آوردتان در این محل * هست بی تردید دستان اجل
هان پذیرید ای رفیقان مرگ را * جز فتادن چاره نبوَد برگ را
این زمانِ سر به خاکی سودن است * وین تقلّا جان خود فرسودن است
هر که جان را می نماید ریشتر * مرگ او را می کشاند پیشتر
آنقدر گفتند و گفتند اینچنین * تا یکی زان دو شدش مردن یقین
از سرش تا پاش لرزیدن گرفت * اشک از چشمانش باریدن گرفت
پیش چشمانش جهان گردید تار* خود به خاک افکند و شد نومیدوار
گشت اندامش ز لرزیدن چو بید * رنگ او چون جامۀ مرده سپید
ناگهان ساکن شد آن جان نزار * دشت شد خاموش و سرد و سوگوار
روزگار او چو بختش شد سیاه * روحش از جسمش برون شد هم زچاه
این بود فرجام آن کو در نبرد * حرفهای یاوه گویان گوش کرد
لیک دیگر قورباغه همچنان * خرج می کرد آنچه بودش در توان
ترس و نومیدیش در دل ره نداشت * واهمه زان حرفها و چَه نداشت
هرچه می دادند از مرگش خبر * در دلش امّید می شد بیشتر
پای بیرون عاقبت زان چَه نهاد * همچو خورشیدی که آید بامداد
حلقۀ شادی به گرد او زدند * پایکوبان در طواف او شدند
با تعجب زو بپرسیدند چیست * رازاین قوّت که مانند تو نیست
چونکه از او پاسخی نشنید کس * فاش شد زان رو که کر بودست و بس
زان هیاهو بود زاریشان هدف * می شد از تشویقشان او در شعف
هرچه تخم یأس در چَه کاشتی * میوۀ امّید او برداشتی