بچه ی میکده...
|
دی مُغبَچّه ای گفت که ما مظهر یاریم ما نقطه ی پرگار وجودیم ولیکن ما سرّ اناالحق به جهان فاش نمودیم ما بار به سر منزل مقصود رساندیم در هیچ قطاری دگر ای قافله سالار تا باد به هم بر زند آن زلف پریشان تا در چمن حسن ، گل روی تو بشکفت چون در نظر دوست عزیزیم غمی نیست «وحدت» صفت از نشئه ی صهبای محبت
|
|
سر تا به قدم آینه ی روی نگاریم گاهی به میان اندر و گاهی به کناریم منصور صفت ، رقص کنان ، بر سر داریم ای خواجه دگر اشترِ بگسسته مهاریم ما را نتوان یافت که بیرون قطاریم آشفته و سر گشته و بی صبر و قراریم شوریده و شیدا و پریشان چو هَزاریم هر چند که در چشم خلایق همه خواریم مستیم ولی بی خبر از رنج خماریم |
مغبچه : بچه ی میکده ، پسر بچه ای که در میکده خدمت می کند.
مهار : افسار
هَزار : بلبل
نشئه : حالت مستی و سر خوشی ای که از خوردن مسکرات یا استعمال دخانیات دست می دهد.
صهبا : شراب ، به ویژه شرابی که از انگور درست می شود.